تبلیغات
خطه پرخاطره - داستان جالب2
 
خطه پرخاطره
خدایا تو ستاری!همه خوابند تو بیداری،به حق خواب و بیداری عزیزم را نگهداری ....
یکشنبه 27 دی 1388 :: نویسنده : روح الله عاشقی
 
امیلی برادری داشت که به شدت مریض بود، روزی پدر امیلی به مادرش گفت که همه دکتر ها از مایکل (برادر امیلی) قطع امید کرده اند و او هم دیگر پولی ندارد که برای بیماری مایک خرج کند و فقط یک معجزه می تواند او را نجات دهد. امیلی که این سخنان را شنیده بود خیلی ناراحت شد برای همین قلک خود را شکست و چند دلار پولی را که پس انداز کرده بود برداشت و به داروخانه رفت تا برای برادرش معجزه بخرد!!!

او به مسئول داروخانه گفت که پدرش گفته که فقط معجزه می تواند برادرش را نجات دهد و بر ای همین او معجزه می خواهد اما مسئول داروخانه به او گفت که ما اینجا معجزه نداریم . امیلی خیلی ناراحت شد و همانجا شروع به گریه کرد . مردی که روی صندلی داروخانه نشسته بود جلو آمد و از امیلی پرسید چرا گریه می کن. امیلی گفت من می خواهم برای خوب شدن برادرم معجزه بخرم اما به من می گویند ما اینجا معجزه نداریم ، دوباره گریه اش گرفت. مرد گفت خوب حالا تو برای خریدن این معجزه چقدر پول داری ؟امیلی گفت فقط چند دلار. مرد گفت خیلی خوب حالا برویم من باید یک نگاهی به برادر تو بیندازم.

همه چیز خیلی سریع جور شد و دکتر ویلیام براون برادر امیلی را عمل کرد . برادر از مرگ حتمی نجات یافت وقتی پدر امیلی پیش دکتر رفت تا هزینه عمل را بدهد دکتر گفت هزینه این عمل فقط چند دلار بود که دخترتان به من پرداخت کرد.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ